باران امان نمی داد،آسمان هنوز هم غرور داشت. پیرزن از راسته لاستیک برها گذشته بود که کمرش تیرکشید.
دستش را به کاهگل خیس دیوار تکیه داد. پشت راست کرد وبه زحمت راه افتاد... بعدازچندقدم دوباره خسته شد. زیرسر در خانه همسایه روی سکوی سنگی نشست نان داغ را روی پاهایش گذاشت چادر را روی شان انداخت و روسری آبی بته دار را جلو کشید...









