تبليغاتX
آگراندیسور

آگراندیسور

عکاس شکارچی لحظه هاست

"آن شب بارون اومد اما دهقان فداکار نیامد".

موضوع:تکذیب ماجرای نجات قطار باری بندرترکمن به مقصدگرگان درچهل سال پیش.        اینجانب......کارمندبازنشسته راه آهن ناحیه شمال وشاغل درسال1346 درسمت سوزنبان دراستگاه راه اهن گرگان وکشیک وقت روزحادثه باتماشای فیلم مستند باعنوان" آٍن شب که بارون اومد"ازشبکه چهارتصمیم گرفتم حقیقت ماجرارا بعنوان عامل وشاهداصلی بیان کنم تاواقعیت وحقیقت بازگو گردیده تادرتاریخ این ملت پنهان نماندونابودنشود.شرح ماجرا بدینگونه است.

درروزحادثه سیل زدگی و بارندگی شدیدی من کشیک وقت بودم وتاساعت حدود7عصر مشغول انجام وظیفه زیرنظر مسئول وقت" آقای محمود علی اکبری" بودم حدودساعت7بعدازظهرازایستگاه راه آهن بندرترکمن مرحوم "آقای خان محمدی "باتماس تلفنی درخواست راه آزادبرای فرستادن قطار باری به مقصد گرگان را کرد مشخصات وحرکت قطاررانیزاعلام نمودسپس آقای" علی اکبری "ازاینجانب جهت ورودقطارکه دردفترورودوخروج ثبت می شودامضائ گرفت.35دقیقه قبل ازورودقطار قصدخروج ازدفترداشتم باراهبان کشیک وقت به نام" ابوالقاسم شکاری" مواجه شدم ازبازدیدمحل ماموریت خود برگشته وحضور ایشان درایستگاه غیر عادی بوده وبازگو نمودند به علت بارندگی شدید وسیل زدگی نتوانسته ادامه مسیر دهد وپل زنگی محله راسیل برده است.من وآقای" علی اکبری" بلافاصله ماجرارا بارئیس ایستگاه آقای" سعادت "درمیان گذاشتم ایشان بلافاصله من را توسط سه چرخه ران اقای "علی اکبر عرب بای"جهت متوقف کردن       قطارباتحهیزشدن به امکانات امدادی واعلام خطر (ترقه-شمع وفیوز وچراغ سه رنگ خطر)مامور نمود. من باتفاق سه چرخه ران به سرعت حرکت نمودیم وهنگامی که به اولین پل منطقه زنگی محله رسیدیم دروضیعت تاریک شب وعدم دید کافی وبارندگی شدید ناگهان احساس کردیم که وارد یک سیر نزولی شدیدی شدیم بحدی که بخاطر آبگرفتگی پل تانیمه تنه وارد آب شدیم سه چرخه  به سرعت درسرازیری ازآب گذشته به بالاوانتهای پل رسیدمتوجه شدیم که پل توسط سیل تخریب شده بود درحقیقت ما ازروی پل معلق درهواگذشته ایم وبعدازگذرازپل به این طریق، متوجه شدیم سیل تنه های درخت،چوب،پوشال را به روی ریل آورده،ناچارشدیم سه چرخه راازروی ریل بلند کرده کنار خط گذاشتیم ازدور صدای غرش دیزل قطار به گوش ماخورد، به سرعت ونگران به طرف قطارحرکت کردیم دلهره وقوع حادثه ونزدیک شدن قطار مارا به شدت نگران کرده بود،درفاصله 30متری پل دوم(انجیراب)صدای مهیب ووحشتناکی به گوشمان رسید فکرکردیم حتما قطارواژگون شده است جلوتر رفتیم متوجه شدیم در اثرفشار سیل پل (انجیراب)به طور کامل ازبین رفته است واین صدا ازهم پاشیدن پل بوده، جالب اینکه ریل باتراورس های پیچ ومهره با وصله بین دو ریل درهوا معلق است مادو نفر بین دوپل تخریب شده زمین گیر شدیم.راه پس وپیش نداشتیم از طرفی قطار باسرعت پیش می آمد ،هیچ راهی برای جلوگیری از حادثه نداشتیم جز ازروی پل تخریب شده وریل معلق در هوا به حالت نشسته بگذریم ،این تهور وبی باکی وریسک کردن برخاسته از توان وانرژی جوانی واحساس مسئولیت مان بود، درحالیکه از آسمان بشدت باران می بارید وزیر پای ماسیل خروشان و غرش کنان درحر کت بود.هرکدام نشسته دریک طرف ریل معلق سوار شدیم آهسته آهسته خودرابه جلو حرکت می دادیم تاجایی که تا کمر به زیر آب رفتیم ریل را محکم گرفته بودیم احساس خطر زیادی کردیم دلمان رضایت نداد که به عقب برگردیم به هرنحوی بود آرام آرام روبه جلو رفتیم تاازپل گذشتیم، دوباره ازروی ریل به طرف قطاردویدیم تاحدی که نورافکن قطارازدورکاملا پیدا شدمن به سرعت شمع وفیوز رابیرون اوردم تاروشن کنم امابه علت بارندگی وفرورفتن درآب خیس شده روشن نمی شد ناگزیر چراغ سه رنگ خطر را روشن کردم وبه علامت ایست کامل قطار،گذاشته وچرخاندم، راننده بامشاهده آن شروع به بوق زدن وهمزمان ترمز کردن نمودوبه نزدیک های مارسید متوقف شدوراننده" آقای شریفی" ازقطار پیاده وبا دیدن من تعجب کرد.بلاخره توانستیم ازیک فاجعه بزرگ جانی ومالی جلوگیری نماییم.بادستور رئیس قطار" آقای امیر کمالی "راننده، قطارراباسرعت 6کیلومترعقب عقب به ایستگاه بندر ترکمن برد.ماهم باهمان طریقی که آمده بودیم به سمت ایستگاه گرگان برگشتیم دربین راه مشاهده کردیم سیل تیرهای تلفن راازجا کنده است.درایستگاه گرگان تمامی کارکنان ایستگاه وفرماندهان پادگان از جمله سرلشگر" مزین" با تجیهزات ترابری ارتش حضور داشتند وازما تشکر کردند. درخاتمه ازمسئولین درخواست دارم که نسبت به روشن شدن حقیقت ماجرا تلاش کنند.اگرازاین حقیر خواسته شود حاضرم اطلاعات دقیقتروبیشتری همراه با سند دراختیار بگذارم.       

     باتشکر:حاج....

 

رئیس ایستگاه وقت:مرحوم سعادت

کشیک وقت نگهبانی ایستگاه:محمود علی اکبری

راننده سه چرخه:علی اکبر عرب

راهبان کشیک وقت:ابوالقاسم شکاری

راننده قطار: مرحوم ابوذر شریفی

رئیس قطار باری:مرحوم امیر کمالی

حاضرین...افشار –گرجی محله-خادملو- گرمارودی-عرب

  جهت تماسseda_moh@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت   توسط غلامحسین محبی  | 

 

تقدیم به پنجاه سالگی ها...

 

 

به روزهایی نه چونان امروز ...

و در سالیانی نه همچون این سال  ...

 

 یادش به خیر که  "من یازده سال داشت  ...

 

کوچه ها در آرامش ناز خدا بود و مردمان آسوده از  رویاها ی

شیرینی که او می
دید ، ترانه های شادی که او می خواند ..... 

 

تیرک چوبی  چراغ برق ابتدای بن بست کودکی های من آنقدر  بوی خوب روستا را میداد که هوس

 

دو قرص نان روغنی را درهر بار بوییدن تازه تر از دیروزش می نمود ...

 

به خصوص به وقت بارانهایی که آن روزها  اداره هواشناسی  طراوت بی انتظارشان را از بین نمی برد

 

 و سر نیزه چترها ی سیاه  را به جنگ لطف بی منتشان نمی فرستاد . 

 

صبحهگاهان  یازده سالگی من .. مردی  می آمد درکوچه ها ...  دیگی داشت  بر سر و  فریادِ عدسی ..

 

عدسی او شکمهای منتظر را هر کدام با کاسه ای خلوت به تاریک و روشن کوچه ها می کشاند  تا

 

مبادا که مردمان آن شهر قشنگ  روزشان بی چاشت خورشید شود  ...

 

عمو عدسی یه تومن .. عمو عدسی پنج قران ...  عمو عدسی  با یک قران چقدر میشه ؟

 

نیمروزگان  یازده سالگی من از شکاف نیمه باز درب همه خانه های یک طبقه و آجری شهر عزیز

 

 بوی قیمه می آمد و عطر لیموهای عمانی که هوش از سر هر رهگذری می ربود  قبل از اذان ظهر

 

 مسجد معطر محله خبر از کفایت کار و آمدن گاه  نهار میداد و ذوق بر سر سفره نشستن چنان بود

 

 که گویی آن مردمان روزی سه بار به افطار خدا می رفتند ....

 

  خورش خلال ... خورش کنگر ... سیب پلو ...  چشم بلبلی  ... شیرین پلو ...  

 

بفرما  حاجی .. بسم الله کربلی .... جان من .. جان شما .... 

 

بعد از ظهرهای یازده سالگی  من  آسمانش چنان آبی بود که هر کسی را به هوس می انداخت تا

 

قُلپ قُلپ هوا را ببلعد و هیچ از خود این سوال ساده را نپرسد که  چراهمه زنها و دخترهای شهرمان

 

به وقت چرت نیمروزی که آیین مردمان سرخوش آن روزگار بود  چادرهای سپید و گلدارشان را

 

به رو  می کشیدند  و سبدهای پر از نعنا وشیوید جعفری را به پالایش آفتاب می سپردند ؟

 

شبانگاهان یازده سالگی  من آسمان پر بود از مروارید و فیروزه و آنقدر نزدیک که میشد

 

جستی زد و یکی از آن هزاران دُرِ رخشان را  همانند  خوشه انگوری که  همیشه خدا از سر

 

دیوار کاهگلی پیرمرد مهربان همسایه  آویزان بود  به دندان گرفت ....

 

آه از رفتن آن روزها ... آن سالها ... آن مردمان ....

 

این روزها .. من  میخواهد  قبل از هر مرگی یک بار دیگر .. کنار آن تیرک چوبی چراغ برق محل قدیمی بایستد ..

 

بغلش کند ... و با تمام وجود همه عطر وجودش را با ولع به درون ریه هایش بفرستد ...

 

این روزها و این شبهای بی خاطر و تهی خاطره من دوست دارد وقت خرید یک کاسه عدسی که

 

 با  تک سکه ای یک تومانی لبریز میشد به  کمند بارانی که زیبا تر از هر نو عروس مشعوف از

 

زفاف  میرقصید گرفتار شود  و آنقدر خیس شود  که وقت رسیدن به خانه یک کتک سیر از مادر

 

 بخورد  که  خاک بر سر خوب میرفتی خانه همسایه ها تا باران بند می آمد و  سرما نمیخوردی .... 

 

و این حقیقت سرد از یاد من  برود که از آن همه مردم زیبا روی همسایه که سایه و سرور هم  بودند

 

 دیگر حتی یک  سر هم  برای خاراندن  باقی نمانده ..

 

یادش  برود که در میان این همه دربهای ایمنی با قفلهای آهینن واف اف چشمهای  بی محصول حتی روزنی

به بیرون باز نیست تا من که هیچ شاید گنجشککی در بوران و برف سرپناهی بیابد و از سوز و سرما

 

نمیرد ...

 

 یادش برود که گاه کودکی های من سالهاست به سر آمده و یقین که تا پایان جهان  در حسرت

 

 تکرار یک لحظه آن خواهد ماند .....

 

و یادش برود که روزگاری زیر همین سقف آسمان  مردمی زیبا گرد هم بوده اند  ....

 

 مردمانی زیبا  که خوب میدیدند

 

خوب می گفتند  و...

 

خوب زنده بودند  ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت   توسط غلامحسین محبی  |