تبليغاتX
آگراندیسور

آگراندیسور

عکاس شکارچی لحظه هاست

ای کاش می شد...

 

ای کاش می شدفیلم زندگی را هم ریوایند کرد.بعدنشست پشت میز موویولا ودوباره آن رامونتاژکرد .مثل موقعی که آدم تصادف سختی می کند؛وبعد افسوس می خورد که اگر پنج ثانیه زودترزده بودم روی ترمز؛یااگرنیم متر این طرف تر گرفته بودم…اگرمی شدفیلم زندگی راهم دوباره مونتاژکرد؛می شداضافی هایش رادرآورد؛ریتمش راعوض کرد بعضی جاها حتی صحنه راکش داد تاآدم بیشتر فکر کند؛شتاب نکند خیلی از صحنه ها رااصلا می شود دور ریخت.گاهی لازم می شود آدم ازاوتی هااستفاده کند وشاید هم پس ازچندبارپس وپیش کردن وچسپاندن وبریدن وجابجا کردن ؛اصلا همه اش را بریزیم دور وفقط پلان افتتاحیه اش رانگه داریم وبقیه اش رابرویم ازنو فیلمبرداری کنیم…

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامحسین محبی  | 

یادت هست؟...

سال های پر تب وتاب بلوغ؛تمناهاواحساسهای ناشناخته؛سال های نیاز؛درجستجوی" قلبی گرم وسرخ" درپی" برق مهربانی نگاهی" نیافتن وسرخوردن؛درخودفرورفتن؛سال های انزوا؛عشق های نگفته؛عشق های نهان؛عشق های موهوم؛دنیای درتصورآفریدن ودرعالم واقع" چندین هزار جنگل شاداب" ناگهان؛می رویداززمین.اتفاقی بود؛اتفاقی!و"قلبم رادرمجری کهنه ای پنهان می کنم".

یادت هست وقتی که بهارمی شدودرختهاپرازبهارنارنج وبوتهء بزرگ یاس که روی دیوار پهن شده بود به سفیدی می زد؛عطرشان دیوانه من می کرد؛ومثل فیلم های هندی دلمان می خواست عاشق شویم؟دلمان می خواست توی کوچه های درختی قدم بزنیم وهمین جوری بی خودی گریه کنیم؛یادت هست؟یادت هست وقتی ماریا دردامنه آلپ؛روی سبزه زارهای مشرق به سالزبورگ برای خودش می دویدوآوازمی خواند؛دوربین ازدوربه اونزدیک   شدوموقعی که به اورسید؛ماریادستهایش راازهم گشودوچرخی زد؛یادت هست؟انگار برای ماآغوش گشود.دلمان می خواست دنبال ماریابدویم وآواز بخوانیم.یا که نه؛اصلا به جای خودکاپیتان فون تراپ باشیم تاماریا عاشقمان شود یادت هست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت   توسط غلامحسین محبی  |